چرا دنیا به من داره سر جنگ![]()
زمونه از من مسکین چه می خواد![]()
که بر قلبم زکینه میزنه چنگ![]()
خدا رنج و ستم اندازه داره ![]()
به دنیا درد و غم اندازه داره![]()
شدم از غم دچار درد و منت![]()
گناه من چه بود غیر محبت![]()
سیه بختم خودم میدونم ای دل![]()
که میمیرم به ناکامی به غربت![]()
خدا رنج و ستم اندازه داره![]()
به دنیا درد و غم اندازه داره![]()
چرا غم ریشه جونم گرفته![]()
چرا محنت گریبونم گرفته![]()
خداوندا مگه من دل نداشتم![]()
چه دردی نور چشمونم گرفته![]()
خدا رنج و ستم اندازه داره![]()
به دنیا درد وغم اندازه داره
نوشته شده توسط حسام در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
خدا وندا000!
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت
از اينجا از آنجا بودنت !
خداوندا000!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟
خداوندا000
اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده ودل خسته
زهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟
خدا وندا000
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد
دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد
خداوندا000
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند
خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0
نوشته شده توسط حسام در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت
|
خدا : لطف های اجباریش من : منی که قول دادم و به قولم وفا نکردم. تو: کسی که بی تو شبام بی ماه و ستارس . غم : رفیق خوشیام رفیق تنهاییام رفیق بی کسیام رفیق با وفا . عشق : هر ستاره رو فدات می کنم (ماهو میزارم رو کولم ... . داریوش). دوست : دوستای ما هم راهنما چپ زدن پیچیدن راست . لیاقت : تو هر کسی نیست .(؟ ؟ ؟ ؟ ؟). خیانت : داستان رفاقت منو غم از همین جا شروع شد. سیگار : تو هر لحظه تو تمام لحظه ها با منو غم باهام بود. تو 2 ماهی که با هم بودیم بیشتر از تو که 9 ماه یارم بودی یاورم بود. دل : چرک نداره ولی پر از تجریه و ترکه .دل من ماله تو دل تو ماله بقیه پیوند : دست چپمو بیبین ولی نگاه به ماله خودت نکن. دست : ماله من که هرمت نشکست ولی ... . چشم : تو چشمات دنبال عشق گشت... . حسادت : به اونی که دوسش داری خیلی حسادت می کنم. اقوش : از دو ماه پیش ارامش و تجربه کردم. رفتن : از خیلی وقت پیش قیدشو زدم . امدن : راه رویی بی انتها خاطرات : عکس تو هر شب قبل خواب می بینم. اشک : یه تلنگر می خوام . پشیمانی : هیچ وقت پشیمون نشدم. (چرا شدم) دروغ : به هیچ وجه غیر قابل بخشش. صداقت : تا الان راست گو را بخشیدم. ظهر : شروع . عطر : عطر خیانت همیشه بد بو بوده . بهانه : بهانه پشت بهانه .خنجر زد و کشت. بوسه : ماله عاشقاست ( من + تو) اعتراف : به بدیای که در حقم کردی اعترام کن. شاهد : همیشه خدایی بوده و هست. زندگی : هیچ وقت محتاجش نبودم (ای دنیا بی زارم ازت ای زندگی سیرم ازت) کار : فراموشی . رفیق نیمه راه : فقط تو تا الان باهامی . قبله : باید دعا کنم هه راستی قبله کجاست. دیونگی : دیونگی زده به سره من. مرگ : کاش امشب ببینمش. درک : ماله سال ها سرکوفت و تجربس اشتباه : اشتباهم شد گناهم . گناه :خدا عاشق شدن خیلی گناه بدیه خودم : چرا می گم که فقط تو رو می خوتم چون که هیچ کس نیست که واسه خودم جلو بیاد کوچه ها : تو کوچه ها نی شه بی تو پرسه زد. خیابونا : قریبو غم گرفته اند. ثانیه : واسه این که بیای میشمرم ثانیه هارو. قلم : بنویس این حرفا قفل تو گلوم. چقدر حرف زدم بسمه دیگه چند روزی میشه بغزم نترکیده. شكسپیر میگه: خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد !!! | |
نوشته شده توسط حسام در دوشنبه دهم خرداد 1389 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت
از کجایی این داستان باید بنویسم در حیرانم از بی وفایی روزگار از بدشانسی خودم از غربت از تنهایی از دوری تو همه ی اینها را که با هم و کنار هم بگذارم می شود زندگی من پس ببین که زندگی من چقدر سخت وطاقت فرسا که تنها با چشم بر هم نهادن و غصه خوردن می گذرد از تو اگر بخواهم بنویسم از خودت از دلت از عشقت از دوریت چقدر روزگار بر ما سخت گرفت چقدر روزگار دلش سخت شده بود هر چه که گریه کردیم التماس کردیم دعا کردیم بی فایده بود چرا هنوز برای بسیاری از سوالات که در ذهنم نقش بسته چراهای بسیاری جا مانده که به هیچ کدام از انها پاسخ نداده شده است ومن باید بی جواب به همه ی انها از دنیا روم از دست تو ناراحت نیستم از روزگار از دنیا از این دنیای بی ارزش ناراحتم که چرا اون که می داند و می تواند که ما باید در انتظار باشیم و هیچ گاه طعم وصال را نخواهیم چشیدپس چرا روزاول روزگار من وتو را در یک مسیر قرار داد تا با هم همسفر شویم ونیمه راه بی خبر و بی دلیل جدا کند ومیسر ها را از هم و لی نمیداند دلهایمان را نمی تواند از هم جدا کند او شاید بتواند ما را از دید هم نهان کند ولی چیزی که همیشه با ما می ماند عشقمان است که تا اخرین روز در قلبمان هر روز بیشتر از روز قبل می درخشد وپایدار می ماند الهه نامیست که هیچ گاه از خاطرمن نمی رود چون نامی ست که تو ان را انتخاب کردی پس تو هم ریحانه را هیچ گاه از یاد مبر

نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت
من كه در پيله ي بي شيله ي خويش
شوق پروانگي از يادم رفت
لااقل موقع رفتن بسپار
ابر جاي تو ببارد به سرم
ماه جاي تو بتابد به شبم
سر انگشت محبت بزند گاهگاهي به درم
شاد اين تلخي ايام غم انگيز را
باز با ياد تو از ياد برم ...

نوشته شده توسط حسام در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت
يافتم! يافتم! آن نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد و
گل افشاني لبخند تو، آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوش تر از تافته ي ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام!
اين گل سرخ من است!
دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه ي دشمن،
كه فشاني بر دوست،
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست!
تو هم اي خوب من! اين نكته به تكرار بگو!
اين دلاويزترين شعر جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو!
دوستم داري را از من بسيار بپرس،
دوستت دارم را با من بسيار بگو!
نوشته شده توسط حسام در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت
اين را در زندگي بكار بگير
به نرمي صحبت كن Talk----------------Softly متواضعانه راه برو
Use... this... in... life
Walk------------------Humbly
به طور معقول غذا بخور
Eat-------------------Sensibly
عميق تنفس كن
Breathe--------------------Deeply
به اندازه كافي بخواب
Sleep----------------------Sufficiently
شيك لباس بپوش
Dress---------------------------Smartly
بي باكانه عمل كن
Act-------------------------------Fearlessly
صبورانه كاركن
Work---------------------------------Patiently
صادقانه فكر كن
Think-----------------------------------Truthfully
اعتقادات صحيح داشته باش
Believe------------------------------------Correctly
محجوبانه رفتار كن
Behave-----------------------------------------Decently
عملاً ياد بگير
Learn---------------------------------------------Practically
مرتب برنامه ريزي كن
Plan-----------------------------------------------------Orderly
به درستي وصادقانه گوش كن
Earn----------------------------------------------------------Honestly
بطور منظم و با قاعده پس انداز كن
Save--------------------------------------------------------------Regularly
با ذكاوت خرج كن
Spend---------------------------------------------------------------Intelligently
شديداً عشق بورز
Love---------------------------------------------------------------------Passionately
كاملاً لذت ببر
ENJOY ---------------------------------------------------------------------COMPLETEL
نوشته شده توسط حسام در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت
سرگذشت دانه برف
يك روز برفی پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا می كردم. دانه های برف رقص كنان می آمدند و روی همه چيز می نشستند. روی بند رخت، روی درختها، سر ديوارها، روی آفتابه ی لب كرت، روی همه چيز. دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ی برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگی زيبا و منظمی داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ی برف زبان داشت و سرگذشت اش را برايم می گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داری بدانی من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم:
من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توی دريای خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ی ديگر اينور و آنور می رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روی دريا مي گشتم. آفتاب گرمی مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ی ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكی پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار می آمد و به ما می چسبيد. گاهی هم ما می رفتيم و به توده های بزرگتر می چسبيديم و در هم می رفتيم و فشرده می شديم و باز هم كيپ هم راه می رفتيم و بالا می رفتيم و دورتر می رفتيم و زيادتر می شديم و فشرده تر می شديم. گاهی جلو آفتاب را می گرفتيم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر می كرديم.
آنطور كه بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما می زد و ما را به شكلهای عجيب و غريبی در می آورد. خودم كه توی دريا بودم، گاهی ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره می ديدم.
نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلی بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توی هم رفته بوديم كه نمی توانستيم دست و پای خود را دراز كنيم. دسته جمعی حركت می كرديم: من نمی دانستم كجا می رويم. دور و برم را هم نمی ديدم. از آفتاب خبری نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلی وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. می خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...
***
در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است
نوشته شده توسط حسام در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت

مادر
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است از طرف من به تو! می دانم که چیزی جز آن ندارم که لایق تو باشد. این قلب شکسته را خالصانه تقدیمت می کنم از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس

این روز بزرگ رو به همه ی مادرا به خصوص مادر خودم تبریک میگم
نوشته شده توسط حسام در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
|
با تو شروع می کنم
با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم با تو که در بر ِ منی ، من به نیــاز می رسم
با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم
با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم
|
نوشته شده توسط حسام در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت
من تو مسابقه ی طناب کشی
شرکت نمی کنم.
من دوست دارم تو مسابقه ی بغل کردن شرکت کنم.
اون جا که همه به جای طناب کشیدن
همدیگر رو یغل می کنن
اون جا که همه لبخند می زنن
و روی فرش غلت می خورن.
اون جا که همه همدیگر رو می بوسن
و تو صورت همه یه لبخند هست
و همه یکدیگر رو سخت در اغوش می گیرن
و همه برنده مسابقه هستن...

حتما شنيده ايد كه گفته اند انسان در نخستين لحظه مرگ ، 21 گرم وزن كم مي كند. وزن روح آدمي؟ و حتما باور داريد كه انسان با سيماچه هاي خود زندگي مي كند.با پرسونایش. با حجاب ها.مي شود تمرين كرد و به خلوص عریانی درون رسيد. حجاب ها را كنار زد. انساني تازه كه از دل خاكستر سوختن خويش خلق مي شود. ققنوس وار؟ 
همه مي پرسند:
((چيست در زمزمه ي مبهم اب ؟
چيست در همهمه ي دلكش برگ ؟
چيست در بازي ان ابر سپيد ،
روي اين ابيارام بلند ،
كه تو را مي برد به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟
چيست در كوشش بي حاصل موج ر؟
چيست در خنده ي جام ؟
كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به ان مي نگري!؟))
نوشته شده توسط حسام در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت
تماشاي چند لحظه زندگي، مثل فيلمي از حركت ابرها و تاريك و روشن شدن سريع آسمان يا رشديك گياه يا در آمدن جوجهاي از تخم در چند ثانيه! :
مادري تنها و گرمازده در خانهاي است كه بايد پوشال كولرش عوض شود و پسري آن سوي شهر زيرباد خنك كولر در ماشينش نشسته و ترانهاي را سرخوشانه زمزمه ميكند. او به سمت استقلالش،خانهاش ميراند و عاشق ترانه ما چار تا برادر... ميگرديم دور مادر است!
دلم ميگيرد. به آسمان نگاه ميكنم، به رنگين كماني كه حالا نيست و نيمي در آفتاب و نيمي در ابرمنتظر نشسته تا در پاييز جلوه كند.
تابي از تايري كهنه پاهاي مردي خسته را از زير درخت تا وسط رودخانه ميبرد. مرد مثل بچگي باخودش مسابقه ميدهد! او هر بار پايش را محكمتر به زمين ميكوبد تا بالا و بالاتر رود. او از خنكاي آبو باد تندي كه به صورتش ميوزد، ذوق ميكند.
زني نازك نارنجي در ترافيك و گرما گير كرده. بادبزن در دستش مثل برف پاك كن ماشين به چپ وراست صورتش حركت ميكند!
پسري روستايي با دستاني آفتاب سوخته و خراشيده از خار، كاسهاي تمشك را در گوش مسافرانفرياد ميكند!
ايستگاهها، منتظر آخرين قطارند!
از بالاي بالا، گندم زارهاي زرد، شاليزارهاي سبز و گلهاي بنفش و قرمز مثل لحافهاي رنگي روي زمينخواب آلود را پوشاندهاند.
بزغالهها طعم غريب آلاسكاي علف در زمستان را از خاطر بردهاند و علفهاي گرم شيب كوه راتندتند ميجوند.
مردي چند تير برق مانده تا به خانه برگردد. او بيآنكه نگاه كند از كنار يك چوب بستني كه جايدندانهاي كوچك بچهاي روي آن مانده، رد ميشود.
نزديك غروب، مسابقه چراغها براي روشن شدن آغاز ميشود. تنها تماشاچي اين مسابقه منم.چراغي در پناهگاه ميان كوه اول ميشود!
شمعها چه زود فراموش ميشوند و شمعدانها اغلب خالياند، در حالي كه ميتوانند صورتهايي راكه دور ميز شام نشستهاند روشنتر به خاطرهها بسپارند.
كنار درياچه كسي با سايهاش خلوت كرده و موجهاي ريز سكوت را بر آبهاي زلال تماشا ميكند.
خستهها زودتر ميخوابند. پشهبندهاي سفيد لرزان در باد بين آدمهايي كه زير آسمان ميخوابند وپشهها فاصله مياندازند. خوابها هميشه طولانياند اما يا از ياد ميروند يا فقط چند ثانيه ميتوانيتعريفشان كني!
موج و باد، ساحل شني را دوباره مرتب ميكنند. جاي پاي هيچ مسافر ديروزي كنار ساحل نيست.نيمه شب شنها خنكتر ميشوند تا جاي پاي گر گرفته مسافران فردا را چند ساعت بر خود نگه دارند.
نماز در حنجره مؤمنين منتظر سحر است.
به زودي دوباره صبح ميشود. شايد تخمي بيآنكه گنجشك شود، بشكند و جوجه گنجشكي ناتمامبماند اما مادرها حتي اگر گنجشك باشند كاملا مادري ميكنند. شايد آن پسر، امروز به مادر تنهايش سريبزند. اميدوارم !

عشق من گوگوش ....






نوشته شده توسط حسام در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان :
....................\..\\........../. //..
......................\..\\......../. //..
.......................\ ```´´´-//....
.....................(___).(___)-.....
......................(0)......(0)``-._..
........................|~......~ ,.`-..._..
........................|...........|...`-...._..
........................|........../\..........`-._.........__...---'''''-..._..._..
........................|.........|..\..سلام....`-._ .. _.--' ............_..`...
........................).........|...\...........``...... وبم آپ شد............\`\..\.
....................../...........|....\........... خوشحال مي شم..............|.`\.\..
...................../_....__)......\................ بهم سري بزني...........|...`\.\.
.................../.............\.......|................... دوست داشتي......./.......).).
..................|...............|......|..................... با اين وسيله بيا...../......(.(.(.
..................|...............|......|...................... ! خيلي با حاله ..../.........).)
..................|..()...()...|......\.............|....نظر يادت نره..........._.-'...........(.
..................`...............'........`._........|_____..|..|-'|..|..
....................`--------'..............|..|.|..|............|..|..|..|..
.................................................|..|.|..|.............|..|..|..|..
.................................................|..|.|..|.............|..|..|..|..
....................................._____ |..|.|..|____...|..|..|..|..
من تازه این وب لاگ را افتتاح کردم و اولین وب لاگم است
امیدوارم کمکم کنید .......

من باید راهم را انتخاب می کردم :
من باید راهم را انتخاب میکردم.
باید میفهمیدم از زندگی چه میخواهم.
اشکال همینجا بود.
از خودم و زندگیام رضایت نداشتم چون مطمئن نبودم همان چیزیست که از اول خواستهام. بقیه را میدیدم که خوب از فرصتها استفاده میکنند و در اسرع وقت به هدف میرسند.
درست که فکر کردم، فهمیدم این فرصتها را همیشه داشتهام و هنوز هم دارم. اما استفاده از آنها با روحیهام سازگار نبوده.
فکر کنید در انتهای راهی یک جایزه هست. نمیشود با رفتن راه مخالف بود ولی جایزه را خواست.
در برابر من دو راه بود. یک راه آنکه میرفتم و راه دوم آنکه سایرین میرفتند. به رفتن راه دوم اعتقادی نداشتم، اما خودم را با آن سایرین مقایسه میکردم نه با کسانی که همراهم بودند.
باید با خودم کنار میآمدم. باید به انتخاب خودم در زندگی احترام میگذاشتم.
حالا تصور میکنم این مسائل برایم حل شده.
بعد از این میخواهم بروم دنبال اصل زندگی.
مهمتر از همه چیز : دیگر به کسانی که راه دوم را میروند، حسودی نمیکنم. دوستشان دارم و سعی میکنم ضمن احترام به انتخابشان در زندگی، فراموش نکنم چرا هممسیرشان نیستم.
و یک چیز مهم دیگر: به خودم علاقهمند شدهام!! باور میکنید هیچ وقت از این کودک درونم رضایت نداشتم؟
نوشته شده توسط حسام در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
سلام دوستان :
من حسام هستم .
دانشجوی رشته ی مهندسی مکانیک .
هدف از این وبلاگ اشنایی با دوستان جدیده.
دم همتون گرم .یا حق
ممنون که به وب لاگ منم سر زدید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY